
دل رو بزنیم به دریا من و تو تنهای تنها
چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت چون سخن در وصف این حالت رسید
سلام هستی من وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره. وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستاش در ارزوی دستاته. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند. وقتی که دلت گرفته شد به یاد بیار کسی رو که قلبش مملو ازعشق پاک تو است. ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم می دونی معبد و بتکده من میان ابروان قشنگ توست. ارزوی من دیدار روی تو و نهایت امید من به دست اوردن توست




خسته از این سردرگمی ... خسته از فراموش کردن بودنم
خسته از بازیهای بچه گانه ...
خسته از شنیدن نجوای ناله های عاشقانه عاشقی در کنج تنهایی هایش ...
خسته از باور دروغی به نام عشق ... خسته از این قمار ... ازقمار دل ...
خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل ...
خسته از شنیدن صدای در ... در دل ... که هر از گاه غریبه ای بر آن می کوبد ... خسته ام از نوشتن نام این رهگذران بر دیواره دلم با تیشه عشق ...
خسته ام ... خسته .... خسته ی خسته ...



![]()



